تبليغاتX
خالي از همه - پر از هيچ
آدم به زمين آمد اين حادثه رويا نيست *** اين فرصت بي تكرار عشق است معما نيست

یک شبی مجنون نمازش را شکست            بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود     فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او                       پُر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای                بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای                      وندر این بازی شکستم داده ای

 خسته ام زین عشق،دل خونم نکن            من که مجنونم تو مجنونم نکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم                        این تو و لیلای تو... من نیستم

 گفت ای دیوانه لیلایت منم                          در رگ پنهان و پیدایت منم

 سالها با جور لیلا ساختی                           من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم                         صد قمار عشق یکجا باختم

 کردمت آواره صحرا نشد                            گفتم عا قل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت                     غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی                  دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سر می زنی               در حریم خانه ام در می زنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود                 درس عشقش بی قرارت کرده بود

 مرد راهم باش تا شاهت کنم                     صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 14:14  توسط مهدي | 
الهی به مردان در خانه ات                  به آن زن ذلیلان فرزانه ات
به آنان که با امر روحی فداک              نشینند و سبزی نمایند پاک
به آنان که از بیخ و بن زی ذیند            شب و روز با امر زن می زیند
به آنان که مرعوب مادر زنند                ز اخلاق نیکوش دم می زنند
به آن شیر مردان با پیش بند              که در ظرف شستن به تاب و تبند
به آنان که در بچه داری تکند               یلان عوض کردن پوشکند
به آنان که بی امر و اذن عیال              نیاید در از جیبشان یک ریال
به آنان که با ذوق و شوق تمام            به مادر زن خود بگویند: مام
به آنان که دارند با افتخار                    نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار
به آنان که دامن رفو می کنند              ز بعد رفویش اتو می کنند
به آنان که در گیر سوزن نخند              گرفتار پخت و پز مطبخند
به آن قورمه سبزی پزان قدر                به آن مادران به ظاهر پدر
الهی به آه دل زن ذلیل                       به آن اشک چشمان ممد سبیل
به تن های مردان که از لنگه کفش       چو جیغ عیالاتشان شد بنفش
که ما را بر این عهد کن استوار             از این زن ذلیلی مکن برکنار
به زی ذی جماعت نما لطف خاص        نفرما از این یوغ ما را خلاص
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 9:42  توسط مهدي | 

آهای تو که از تیپ من دلخوري

حضرت حوّا که نبود چادری !

- شوهرشم تعصبش به جا بود

پدربزرگ خوب انبیا بود –

حضرت حوّا که نماد عشقه

بی همه کَس ، اِند ِ سواد عشقه

برگ درختا رُ که چید با موچین

(دنبال مارك پیرهنش نباشین !)

 

 

لباسشو پشت درختا پوشید

واسه دل خودش یه هفته رقصید

البته اولش همش می خندید

لختکی بود که شوهرش پسندید

اینجا که بود رسید یه حکم تازه

که یک نظر حلاله و مجازه 

سیبشو چید توو روز خوب و روشن

اون که نیفتاد رو سرِ انيشتين ! 

آدمو دید ، اما محل ندادش

ول که نبود ، شهد و عسل ندادش

گُف با خودش : " غرور اَزم می باره

اگر بخواد ، خودش میاد دوباره

باید بگم یک زن بااراده

از سر ِ صدتا مرد خوب زیاده "

***

آدم ِ اول که نبود لیق و هیز

کاری نداشت به پاهای زیر میز

بنده خدا ،پشت درختا ایستاد

حوّا را دید ، دلش به تاپ تاپ افتاد

دل توو دلش نبود که این دختره

دیر بشه با فرشته ها می پرّه

(با اینکه اون روزا نبود یه آخوند )

رو به خدا نماز حاجتو خوند

گف به خدا : " چی کار کنم خر بشه ؟

حوّا خانوم ، آدمو همسر بشه ؟! "

 

خدا شنید صداشو ، گف به آدم :

"هولی چرا ؟...یواش یواش و کم کم

حرفو دُرُس بزن ، چی چی شنیدم ؟

من که هنوز خرو  نیافریدم !

همین حالا فضول کار مایی

نیومده طلبکار خدایی

دو روزه که آدم شدی برادر

نیومده ، رفتی تو فکر خواهر ؟!

تا مشکلی برات می شه مهیّا

فوری میای سراغ حق تعا لی

خودت برو با حوّا صحبت بکن

به قول گفتنی باهاش چت بکن

حرف رکیکی نزنی به حوری

جنبه اگه نداری ، بی شعوری ! "

آدم دوباره گف : " خدای مهتر !

تنهام و بی تجربه و بی پدر

ننه نداریم که بره سراغش

حوّا مگه کیه با اون دماغش ؟! "

خدا دوباره گف جواب آدم :

" باید که حوّا بکنه روتو کم

دختر ِ ماه و ساده آفریدم

نازشو هم هزار هزار خریدم

فک میکنی مفتکی میزنیش تور ؟

دماغشو چیکار داری لندهور ؟!

باید بری گل بریزی زیر پاش

لحظه به لحظه گوش بدی به حرفاش

یه اِپسیلُون صداقت و رفاقت

می کنه زندگیتو گرم و راحت

واسه خودت زلزله ای ، نه آدم

چن میلییون سال دیگه برو بم ! "

***

آدم اومد دوباره اونطرفها

هیچّی نبود کادو بده به حوّا

با وسوسه نزدیک حوّا ایستاد

یهو یه نارگیل روی کلّه ش افتاد

نارگیلو برداشت و با ذوق بسیار

با سند منگوله دار ِ یک غار !

با خُلق و خوی پاک آدمیّت

رسید سر ِصیغه ی محرمیّت

***

اگر که حوّا می دونس  توو دنیا

حقّشو آدم می خوره این هوا

اگر می دید که خون بهاش ارزونه

نصفه ی خون آدم ِ میمونه

اگر می دید که ارثیه ش یه نیمه س

زیر نگاه هیز نرها بیمه س

اگر می فهمید که بخاطر زور

نمیتونه باشه رییس ِ جمهور

اگر می دید بخاطر کفش پاش

باباشو میارن جلوی چشماش

اگر می دید که نرها خوب و آزاد

روی موتور ویرا ژ می دن شادِ شاد

اگر می دید باید فقط خم بشه

چادری باشه تا گناه کم بشه

اگر می دید بخاطر روسریش

بیاد بشه مضحکه ی ریش و پیش

اگر می دید حق نداره بخونه

ترانه های ناب و عاشقونه

اگر می فهمید که فقط به اذن شوهر

میشه سفر کنه به جای دیگر

به جای بله گفتنش به آدم

!یه راست و دربستی می رفت  جهنّم 

نارگیلو پس می داد و خر نمی شد

مادر جمله ی بشر نمی شد

***

حضرت حوّا  توو بهشته  شرعا

آپارتمان خوبی داره حتما

مطمئنم نشسته عاشقونه

هایده هم داره براش می خونه


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 12:32  توسط مهدي | 

تو نيستي هفتسينم چيدن نداره

ميگن عيده ولي ديدن نداره

ببين قلبم شكست اما نترسي

ترقه بازي ترسيدن نداره

يكي خواستش دلو چيزي نگفتم

دل خالي كه دزديدن نداره

تو اين ديوونه رو باز امتحان كن

ولي عاشق كه سنجيدن نداره

ميگي شايد كه خوابم رو ببيني

چشاي خيس كه خوابيدن نداره

ميگم چشم تو باشه قبله ي من؟

ميگي چش كه پرستيدن نداره

هواي چشمم امشب ابر ابره

وليكن ناي باريدن نداره

نگات كاش چشمه بود و مال من بود

حالا درياست و نوشيدن نداره

ازت خواستم بپرسم اما ديدم

جواب نه كه پرسيدن نداره

چه لبخندي زدي به گريه ي من

عزيزم گريه خنديدن نداره

نتيجه اينكه ما بايد جداشيم

حقيقت تلخه،رنجيدن نداره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:41  توسط مهدي | 
 

ای پاسخ گرامی امن یجیب ها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب ها

چشم جهان به چشمه دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیب ها

تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیب ها!

برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریب ها

تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی امن یجیب ها 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:59  توسط مهدي | 
گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم 

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من 

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:26  توسط مهدي | 
تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن ،

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن
!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 10:11  توسط مهدي | 
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد !
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم گرم گلوی خویش را اندر
گلویم سخت بفشارد.
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 8:24  توسط مهدي | 
چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست

جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست

ما کجا و نورباران شب دریا کجا!

قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست

ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا!

هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست

عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است

پایمردی کن برادر! یوسفی در چاه نیست

بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که

در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست

ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم

بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست

تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی

جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 18:2  توسط مهدي | 
خرّم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 15:45  توسط مهدي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
لطفا" از آرشیو وبلاگ دیدن فرمایید.

نوشته های پیشین
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM